چه کسی حاتمی کیا را کشت؟*

آمده ایم ماهیگیری، روی همین سکویی که تازگی ها کفش را تعمیر کرده اند و می گذارند ملت بیایند رویش ماهی بگیرند و دریا را تماشا کنند و روزنامه ای بخوانند و خوب، اگر پا داد سیگاری هم بکشند. خودمان دستور دادیم که اینجا را تعمیر کنند. چند سالی هست که این سکو ساخته شده، تو بگو پنج سال، ولی کفَش چوبی بود و چند باری لِنگ ملت لای الوارها گیر کرده بود و خوب، دو سه نفری کارشان کمی بیخ پیدا کرد. یکی شان را که خودم عکسش را توی روزنامه عصر دیدم، پایش گیر کرده بود و با سر خورده بود زمین، میخ یکی از همین چوب ها صاف رفته بود تو چشمش و همین دیگر، بخت برگشته کور شده بود. اوضاعی شد ، دادگاه و محاکمه و خبرنگاران و روزنامه ها، بیچاره کردند رئیس و مدیر و مسئول ساخت و هر کسی که به نحوی از کنار این سکو گذر کرده بود. از همان روزی که آمدیم اینجا، دستور دادیم سکو را محکم ترش کنند و سنگ کنند کفش را. اطرافش هم چند تا دکه و نیمکت و یک ایستگاه اتوبوس، که ملت راحت تر بیایند. خلاصه راه انداختیم این سکوی ماهیگیری را.

امروز، به همراه جناب سناتور، چوب ماهیگیری در یک دست و سطل و مخلفات در دستی دیگر، آمده ایم اینجا ماهیگری. نمی دانم ما ماهیگیری نیاموخته ایم، یا کلا اینجا جای خوبی برای ماهی گرفتن نیست، که سه ساعت نشستن و صبوری به خرج دادن و با جناب سناتور، راجع با نتایج قانون خدمات درمانی صحبت کردن، همه به کنار، سه ساعت اینجا نشستن و حتی یک باری هم دستشوئی نرفتن، هیچ کدام سودی نداشت و کلا، روی هم، پنج تا ماهی که فقط یکی شان بزرگ و درست و حسابی بود، به تورمان آمد. خلاصه امروز، اوضاع آنقدر ها هم باب میل نبود. بلند شدیم و وسائل را جمع کردیم و دوباره چوب ماهیگیری در یک دست و سطل و مخلفات در دست دیگر، پا به پای هم پشت به دریا به سمت ماشین می رفتیم. همان سر سکو، سه تا مرد جوان، از این ها که نیش شان باز است و یقه شان بازتر، چوب ماهی گیری در دست، ایستاده بودند درست رو بروی ما. یکی شان، که وسط ایستاده بود و صدایش خش مسخره ای داشت، پرسید چطور بود ماهی گیری؟ اصلا اینجا ماهی هست که ما هم بگیریم؟ سناتور، که به مردک نزدیک تر بود، سریع گفت لابد بوده که ما گرفته ایم، اینجا جای خوبی ست، ما که پسندیدیم. یکی دیگر، سمت راستی، پرسید شما سکوی شماره سه را دیده اید؟ آن جا چطور است؟ سناتور به من نگاه می کند و می گوید منظورش کجاست؟ می گویم همان که شمال پارک است، یادتان نیست، همان که تابستان گذشته به همراه آن چند تا سرمایه دار رفته بودیم. سناتور سرش را که رو به من است بر می گرداند و می گوید آها، یادم آمد، آن جا هم جای خوبی ست، من آن جا هم ماهی های خوش مزه ای گرفته ام.

رد می شویم از کنارشان و می رویم سمت ماشین. در راه، صدای رادیو را که اخبار عصرگاهی می گوید کم می کنم، تا سناتور راحت تر حرف بزند. دارد خاطره تکراری کلاه گذاشتن سر آن چند تا سرمایه دار خرفت را تعریف می کند. یک ربعی طول می کشد تا به خانه سناتور برسیم، و بعد تا خانه ی ما، اگر تنها چراغ مسیر قرمز نباشد و پل روی رودخانه بالا نباشد، ده دقیقه ای راه است. شانس است دیگر، پل بالا بود و یک کشتی یدک کش کهنه ی مسخره، پنج دقیقه ای معطلم کرد تا از زیر پل بگذرد. من هم، که این روزها چندان عجله ای ندارم و همیشه یک کتاب جیبی از حکمت های بودا همراه دارم، خودم را با مطالعه آن مشغول کردم.

نوشته است : انسان با موی بافته یا با نسبت خانواده یا حتی با اعجاز میلادش برهمن نمی شود، بلکه آنکه در نهادش حقیقت و پارسایی موج می زند اوست که برهمن است و مقدس. ای نادان! سودمندی موی تافته در چیست؟ پشمیه پوشی به چه کار آیدت؟ درونت پر از پلیدی است و تو برون را پاک می کنی؟ نثر جالبی دارد این جناب بودا، باید چند تا از تکیه کلام هایش را به خاطر سپارم، هنگام وبلاگ نویسی به کار می آید.

به هر ترتیب رسیدم به خانه، و در را که باز کردم و یک قدمی داخل شدم، طبق معمول پسر قد درازم را دیدم که روی مبل دراز کشیده و قلمی در دهانش است و کتابی در مقابلش. سلام می کنم و او هم بلند می شود و با هیجان سلام می کند و می گوید ماهی گیری بوده اید؟ اوه، سطل ماهی ها و چوب ماهیگیری را درون ماشین جا گذاشته ام، با سر تائید می کنم و می روم بیرون به دنبال چیزهای جا مانده. بر می گردم درون خانه، و بلند می پرسم از کجا فهمیدی که ماهیگیری بوده ایم؟ آن موقع که ما می رفتیم تو خواب بودی پسر جان. دوباره همان حالت قبل را دارد و روی تخت دراز کشیده. مداد را از دهانش در می آورد و می گوید: اخبار کانال چهار گفت. تعجب می کنم، مسخره ها از کجا فهمیده اند، خبرنگاری که آن جا نبود. سطل ماهی ها را می برم درون آشپزخانه و می گذارمش کنار شیر آب. همین طور که از در می آیم بیرون و به سمت راه پله می روم، بلند داد می زنم هی پسر، ماهی ها با تو. او هم بلند می گوید زرشک، و البته از جایش بلند می شود و می آید سمت آشپزخانه.

دوش گرفته ام و با موهای خیس، نشسته ام روبروی تلویزیون، منتظر اخبار ساعت هشت. سرم را خشک می کنم، با همین حوله ی کوچک آبی رنگ. اخبار شروع می شود و بعد چند تا خبر بی ربط، یکهو گزارشش شروع می شود و می گوید امروز من و جناب سناتور در سکویی که تازه راه افتاده ماهی گیری کرده ایم و جناب سناتور در مصاحبه ای کلی از آن تعریف کرده و گفته سکوی شماره سه هم سکوی خوبی است و از این جور حرف ها. اوه، یک عکس هم در حال ماهیگیری، البته از پشت سرمان، نشان می دهد. آخرش هم می گوید فلانی از اخبار شبکه چهار. مسخره، این مردک همان جوان مضحکی بود که وسط ایستاده بود و از ما پرسید اصلا این جا ماهی هست که ما بگیریم. او که خبرنگار نبود، ماهی گیر بود، لعنتی! گندش بزند، سرمان کلاه گذاشت جوانک بیست و چند ساله. لابد سناتور کلی عصبانی شده. صدای زنگ تلفن هم که بلند شده، لابد خود سناتور است، نه، الان جواب نمی دهم، حتما خود سناتور است. چقدر دیر نا امید می شود، فکر کنم ده تای زنگ خورد تا قطع کرد.

خوب به جهنم، فهمیده اند دیگر. فکر می کنند راز درمان سرطان را کشف کرده اند، احمق ها. اصلا مهم نیست. لابد الان شبکه دو دارد این سیزن آخر لاست را نشان می دهد. می نشینم و سه ربعی لاست نگاه می کنم. تمام می شود و اخبار ساعت نه شبکه دو، ببینیم اینجا چه می گویند. طبق معمول جز چند خبر بی مزه اتفاق مهمی رخ نداده. بحث کارشناسی شان شروع می شود. مهمانشان یک آقای وکیل مو بلند است. بحث شان چیست، دنبال می کنم. چه جالب، این آقای مو بلند وکیل پرونده همان مردکی است که میخ در چشمش فرو رفته بود و کور شده بود. اوه نه، مثل اینکه بحث شان راجع به ماهیگیری امروز من و جناب سناتور است. دیوانه ها، مردک مو بلند دارد بحث می کند که جناب سناتور که جایگاه حقوقی دارند و از این جور مزخرفات، حق نداشته اند که در سکویی که آن اتفاق در آن افتاده ماهیگیری کنند و بعد با وقاحت مصاحبه کنند. خاک بر سرشان. یکی نیست به این دیوانه ها بگوید سناتور بیچاره که اصلا مصاحبه نکرده است، فقط جواب سوال آن سه تا جوان فضول را داد، آن ها هم که خبرنگار نبودند، ماهیگیر بودند. خدا لعنتشان کند، لابد روزنامه های فردا، جنجالی به پا می کنند. تلفن دوباره دارد زنگ می خورد، یقین دارم سناتور است. چه کار کنم، بر می دارم. خدا را شکر، سناتور نیست. می گوید از اخبار شبکه یک تماس گرفته و نظر مرا راجع به مصاحبه سناتور می پرسد. بی آن که چیزی بگویم، گوشی را محکم روی تلفن می گذارم. خدا لعنتشان کند، دیوانه ها!

* این تیتر را همین جوری انتخاب کرده ام، حکما برای سر کار گذاشتن مخاطب.

۳ نظر

  1. داکتور ۱۳۸۸-۱۱-۱۷، ۱۱:۵۴ ق.ظ

    فکر کردید با گذاشتن این تیتر کل مطلب را می خوانیم؟ گشتیم. دیدیم اثری از حاتمی کیا نیست. آخر مطلبو خوندیم فهمیدیم سرکاریه بی خیالش شدیم. ولی به جاش تو کامنتا اول شدیم دیگه آره؟

  2. محمد ۱۳۸۸-۱۱-۱۷، ۱۰:۳۰ ب.ظ

    یکی از عذابهای جهنم میتونه اینترنت دایال آپ باشه … پیشنهاد خلاقانه به خدا

  3. محمد ۱۳۸۸-۱۱-۱۸، ۱:۱۴ ق.ظ

    اتفاقا این پانوشت آخری سرکاریه ، متنش به حاتمی کیا ربط داره که خواننده باهوش میفهمه/ لباس جدید پادشاه

نظر شما