۱۳۸۸-۱۱-۱۳
واگویه ها
در زمان سلیمان علیه السلام مردم به خشکسالی دچار شدند و از آن حضرت خواستند برای طلب باران به درگاه خدای تعالی دعا کند، سلیمان با اصحاب خود از شهر خارج شدند تا به مکانی رفته و درخواست باران کنند، ناگاه عبور سلیمان به مورچه ای افتاد و مشاهده کرد که آن مورچه دست های خود را به سوی آسمان بلند کرده و می گوید: پروردگارا ما هم مخلوق تو هستیم و نیازمند روزی تو می باشیم، پس ما را به گناهان فرزندان آدم هلاک مکن، سلیمان رو به همراهان خود کرده فرمود: برگردید که از برکت دیگران شما نیز سیراب شدید، و در آن سال بیش از هر سال دیگر باران آمد.
***
آن هنگام که دو محاصره، از آب و صخره، در گرمایی سوزان شکل گرفت، و گریه ی مردمان، در خشم و کینه، و جنون خون خواران، فراموش شد، و پیک ها، همه در صحرا، زمین گیر شدند، پس از یک توقف نه بسیار دراز، پنج نشانه ی دیگر، آشکار خواهد شد، چراغ شب، خاموش می شود، و در نیمه های روز، مشعل آسمان، نیمه خاموش، استخوان ها، از سرمایی سخت، در ژرف ترین اقالیم متمدن، به لرزه می افتند، زلزله ای مهیب، جزیره ی گرسنگان را، به لرزه در آورد، و ماه، در سال اول از ده سال دوم، بیش از همیشه، نمایان می نماید، برخیز، و شمشیر در دست، منتظر باش، مشرق، آماده ی نبرد آخرین می شود، در سرزمین کهن، مردی بزرگ، از تبار فرزندان آب، با سربازانی تیزپا، از میان خاکستر، برخواهد خواست، اندکی پیش از ظهر، در سرزمین مقدس، عصایش را، بر زمین خواهد گذاشت، منتظر باش، و برخیز، و سر به آسمان بلند کن، رو به شرق، در حوالی افق، قبل از طلوع خورشید، منتظر نشانه ی هفتم باش.
***
شنیده ای که می گویند الغریق یتشبث بکل حشیش که یعنی غرقه بر هر گیاه خشک چنگ زند، لابد برای نجات. به گونه ای دیگر هم می توان روایت کرد، کسی که قصد غرق کردن دیگری را داشته باشد، به هر چیزی متوسل خواهد شد، و از هیچ تلاشی فرو گذار نخواهد کرد، که غریق را زودتر غرق کند. البت هر دوشان غریق هستند. یکی در آب غرق می شود، و هم اوست که بر هر گیاه خشک چنگ می زند، و دیگری هم غرق می شود، نه در آب، و او هم بر هر چیزی چنگ می زند، شاید نه گیاه خشک.
***
گرچه صاحب این ولایت نیست، اما به هر ترتیب، او را امیر و والی این ولایت می دانند. رسم است اینجا، که احترامش را حفظ می کنند و بزرگش می دارند و برایش شأنی قائل اند. پدرش را دوست می داشتیم، مادرش را نیز. پدرش سال هاست که از دنیا رفته، مادرش هم بیمار است. مادرش قدیم تر ها، همان وقتی که در غربت بودیم، چند روزی مهمانمان بود. رسم است در قبیله ی ما، که مهمان هر آن کس که باشد، بزرگ است و محترم. مادرش بیمار است، برایش دعا کنید. رها کنم…. امیر این ولایت است، از وقتی این ردا را پوشیده، با ما نه آنگونه است که با دیگر قبائل است. آری، قبول دارم، هیچ گاه شمشیر نکشیده، و آب را نبسته، و درهای ولایتش، به روی همه، حتی قبیله ما، اغلب گشوده اند. رفته بودیم ولایتشان، نه برای تجارت، که رسم است اینجا، از همان زمانی که این سرزمین گشوده شد، که کاروان در روزی معین، به آن ولایت می رود. خلاف همه اختلاف ها، آمد به استقبال کاروان، و ما را مهمان خود کرد، و سخت حیرت کردیم و تحسین، که بزرگ جوانمردی ست او. آخر او اگر بر ما نباشد، لااقل از ما و با ما نیست. در خیمه ی خودش، کاروان را پذیرا شد. و بعد غلامانش، سفره ای گستردند، اما فقط آب و نان و خرما. آب و نان به اندازه، اما خرما، شاید برای هر دو نفر، یک دانه. در این ولایت، که نخل های سر به آسمانش بیش از ستارگان و چاه های پر آبش، بی شمار، بعید می دانم خرما این قدر نایاب باشد. بعید می دانم چیزی جز آب و نان و خرما هم نباشد، بعید می دانم… رها کنم، سفره را گستردند، و میزبان، روی تخت سکون گرفته، اینگونه امر کرد، که من گرسنه نیستم، و شما بخورید. و سفره ای که روی زمین بود، و خود او روی تخت، و هم با این کار، سنت قبائل را در همراهی میزبان با میهان نادیده می گرفت، و هم با بالا نشستن و پائین نشاندن دیگران، قصد خواری و حقارت کاروان را پیشه کرده بود… گفته بودم، صاحب این ولایت نیست، اما او را امیر و والی این جا می دانند، و احترامش می گذارند. گرچه احترام کاروان را حفظ نکرد.